چی جوری می تونم واسه خودم باشم از این وضیت چی جوری فرار کنم .............
می دانم که نمی توانم وضیت را بهبود بخشم ...
چشمان خود را می بندم و در رویاهای خود غرق می شوم ...
حال دیگر در رویاهای خود من سلطان وقتم بدون اجازه من کسی حق ورود ندارد ...
چه جای زیبا و ساکتیست ...
درختان زیبا و گل های خوشبو ...
من از راهی بی اراده می گذرم ...
ناگهان بی خبر چشم بر فرشته ای می نهم ...
خیره در چشمان او می شوم ... او نیز چشم از من بر نمی دارد...
چشمان او همانند آینه ای می ماند...
می ترسم لب به سخن گشایم که وی را از خویش رنجانم ...
مدتی می گذرد ...
...
دل به دریا می زنم و از عمق وجودم وی را می خوانم ... او نیز مرا جواب می دهد...
با شوق و شوری فراوان به سویش دوان دوان می شوم ... او نیز همین عمل می نماید ...
همانند دو عاشق که درد هجران کشیده اند و هم اکنون به وصال رسیده اند ...
به او نزدیک می شوم ...
از وی رخصت می خواهم که مال خود ناممش ...
او نیز اجابت می کند ...
در آغوش می کشانمش ... می بویمش ...
چه بوی مست کننده ای ...
بوی خوش گل ها را از یاد می برم ... از خود بی خود می شوم ...
رویش را می بوسم ...
و...
تا همیشه با هم می مانیم ...
واژه جدایی و تنهایی معانیه خود را از دست می دهند ...
...
می دانم که تمام این ها رویایی بیش نیست ....
با این وجود ازش می خواهم تا همیشه بماند ...
دوست دارم تا همیشه در این رویا بمانم ...
رویای با تو بودن
تا همیشه...
... من و تو تا آخر دنیا ...
... ... ...
...
.